پنجشنبه ۳ سپتامبر ۲۰۰۹

خدا حافظ

خدا حافظ!!

یکشنبه ۳۰ اوت ۲۰۰۹

سنگین

مستی و خستگی مفرط از جهاتی مشابه هم هستند..هر دو طعم گس رختخوابی را می دهند که لحافش را تا روی سرت کشیده باشی .چشم ها را ببندی و منتظر انتشار ظلمت در رخنه های روحت باشی ..اکسیژن این هوا مریض است ..نفس هایم بیشتر از
هر چیزی بیمارم می کند ..باری ..فضا ی سنگین زیر این لحاف را شاید تنها با خوابی طولانی بتوان تحمل کرد ..شاید هم به سرم بزند و هر چه که تنیده ام بر باد دهم .تنها چیزی که همیشه مرا نگران می کرده ترس از دست رفتن داشته هاست و تنها راه مقابله با آن شاید فرار از هر چه داشتن است ..فرار می کنم به اکسیژن مطبوع و خنک استغنا..سرفه هایم و نفس هایم اولین سرود رفتن است..

چهارشنبه ۱۲ اوت ۲۰۰۹

عشق تو نهال حیرت آمد

آخرین حیرت زمانی است که

دیگر چیزی تو را به حیرت وا نمی دارد..

یکشنبه ۲ اوت ۲۰۰۹

رد پا


خواب روی چشم هایم
چیز هایی را بنا میکرد
یک فضای باز
شن های ترنم
جای پای دوست ...

چهارشنبه ۲۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

شب



شب
سراسر
زنجیر زنجره بود
تا سحر،

سحرگه
به‌ناگاه با قُشَعْریره‌ی درد
در لطمه‌ جان ما

جنگل
از خواب واگشود

مژگان حیران مرگش را
پلک آشفته‌ برگش را،
و نعره‌ی اُزگَل ارّه‌ زنجیری

سرخ
بر سبزیه نگران دره
فروریخت.

تا به کسالت زرد تابستان پناه آریم

دل‌شکسته
به‌ترک کوه گفتیم. .

شب عجیبی است و من کمی غمگینم..سعی کردم بخوابم اما نشد . نتوانستم.دارکوب های کلام باز هم به نرمه مغزم نوک می زنند..دمای تنم آزارم می دهد .مثل همیشه ..و من دوست دارم خود را در یخ رها کنم..در یک توده یخ که خونم را هم بخشکاند..نمی دانم براستی نمیدانم که این همه عطشی که مرا وا می دارد که تب کنم از چیست؟؟روزگاری سعی کردم که علت اش را بیابم..کوچیدم به درون ..ریشه های ترس را جستم..به گمانم همواره از چیزی می ترسیده ام..حیف از آن که نفهمیده ام چه بوده ؟؟هر بار که در زندگی ترسیده ام عرصه های وجودم را تک تک در معرض سیل آن ترس گذاشته ام ..این دردناک ترین شکنجه ای بوده که آدمی در مورد خویشتن می یابد ..
حس تاریکی از بوی مرگ و تسلیم...و شاید بعد از آن توانسته ام کمی رها تر باشم..تب مغزم پوست تنم را می گدازد و من با لبخندی بر لب تنها این گدازش را نظاره میکنم و شاید چون روسپیان قلعه درون خود را در معرض فتوح پیاپی نیزه های تیز ناشناسان نهاده ام اما باز هم نمیدانم که چرا این سیل مرا با خود نمی برد؟؟نمی دانم ناشناسان کجایند؟؟من شما را فریاد میکنم ..قلعه دیگر در ندارد ..دیوار ندارد ..گنج ندارد..هیچ ندارد ..قلعه آجری تنهاست که ملاتش شاید از ساروج عشق و درد باشد ..

خفقان غربت ...در تنگنای گلو..این صدا نیازمند تسلیم است...و شدن را در رهایی از ترس می بیند..بیا ...ترسم را بخشکان و من تنها و تنها با دهانی باز جنگ بین جرز و دیوار را در صحنه نبرد های تن هامان نظاره می کنم..دیریست که نیازمند رها یی ام..مرا ببر ..به انبوه خاطراتی که هرگز نداشته ام ..مرا بخوان..چون نغمه های کودکانه وصال من و تو ..مرا ببین ..من همین جایم ..زیر پوست شب ..

باز خوانی صدای بغض آلود دوستی در دور دست دوستی..که میپرسید..اهورا ..این راه به کجا میرود...بغضم را می ترکاند..
نه افسرده ام ..نه نا امید ..فقط ذره ای غمگینم..ماه را در پنجره می بینم..امید داشتم که کامل باشد..نه.. 10 شب دیگر تا دیوانگی راه است..

دوشنبه ۲۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

بادبادک بنفش اهورا

خنده هایی پسته ای

سبزه هایی بی خزان

دشت هایی بی کران

روزگاری بی فغان

-------

هق هق شوق عطش

بوسه های بی ریا

من تو را در خلوتم

می سپارم با خدا

-------

روزگار کودکی

ای نفس های رها

رفتی و در حسرتم

زین همه تسخیرها ...

--------

روزگار شوق من

یادت بخیر

------

اهورا

اتاق بنفش

بامداد 5 مرداد 88

یکشنبه ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

..

جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت
عیسی دمی کجاست که احیای ما کند..